تبليغاتX
تك شمع تنها - تقدیم به زنان مبارز دلاوران دشت وطن
برسنگ میتراشم نقش ابر را شاید روزی ببارد
 تقدیم به زنان مبارز دلاوران دشت وطن
                                 

 

با ز هم اشك در چشمانم راه گونه هايم را مي جويد و به سوي ناكجاآباد آزادي و احساس در اين زندان و زمان بي احساسي حركت مي كند ؛ اينبار بهانه اشك ريختنم آزادي است ؛ اينجا برنده و بازنده ، همه دم از آزادي مي زنند ولي بويي از آزادي و آزادگي نبرده اند ، اينجا تنها حرف آزادي مجاز است و اگردستت را به نشان آزادي براي پاك كردن اشكهاي در حسرت دور از آزادي به سمت بالا حركت دهي تو را به جرم براندازي نرم دستگير خواهند كرد و اينبار نيزقطره ي  اشكهاي تو ، راه  به زمين مي جويد و هق هق طبل آزادي را مي شنوي كه به اميد چوبكي ست براي به صدا درآوردنش. ولي اگر گوشهايت را خوب بازكني زمزمه هايي مي شنوي از صداي طبلي بزرگ كه هر لحظه صدايش بلند تر و بلند تر مي شود هر چند كه تعداد ديوارها را زياد مي كنند تا صدا به كسي نرسد ولي اينبار زمزمه ي خفيفي را مي شنوي از طبل بزرگ آزادي ؛ سرت را بلند مي كني ولي نه آنقدر كه از فضاي خود خارج  شوي و مجبور به حرص تو گردند آرام بالاتر را نگاه مي كني ؛ سوسني را مي بيني كه در پناه نرگس هستي آرام برطبل آزادي مي كوبدخوشحال مي شوي تعداد سوسنها ، نرگسها ، لاله ها ، مرجان ها ، مريم ها و ... هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شود تو به وجد مي آيي و لحظه اي مي انديشي ؛ تو سروي ولي حتي جرات بلند كردن سر را نداري ولي چگونه است كه اينبار آنان را كه هميشه كوچكتر از خود مي دانستي اينچنين با شجاعت لباس سروي به تن مي كنند ولي هنوز همان نرگسها و آلاله هاي ظريفند . در حاليكه در فكر خود مشغولي كودكي گستاخ را در فاصله اي دور مي بيني كه به سمت آن نازنيان زيباي بيدار شده ، در حال حركت است و گويي  قصد چيدن آنان را دارد ؛ آري اين رسم روزگاراست ميوه اي كه رسيد و فهم زندگي پيدا كرد بايد چيده شود و گلي كه به بار نشست و خود نمايي كرد محكوم به چيده شدن توسط آن كودك گستاخ است و پس از آن پژمرده شدن در گوشه اي از اطاقي تاريك در يكي از دالانهاي 209 اطاق هستي كه جاي آنانست كه آزادي را پيشه كرده اند و بر طبل آزادي زده اند.

با چشمانت آن كودك گستاخ را دنبال مي كني ولي انگار اينبار اين جماعت نازپرورده نه تنها دست از زدن آن طبل بر نمي دارند حتي با چيده شدن اولين سوسن و نرگس مانند اين است كه سوسني و نرگسي ديگر متولد مي شود و اگر قرار باشد اينبار اين كودك گستاخ آن طبل را از صدا بيندازد بايد تمام سوسن ها ، نرگس ها ، نازنين ها ، مريم ها و ... را بچيند ولي محال است، محال است اينبار صداي طبل آزادي خاموش شود  و هر بار كه آن كودك كثيف زشت شاخه اي از گلها را چيده و در دست مي گيرد صدها نه هزارها گل جاي آنها را مي گيرند كم كم گل ها به سروهايشان مي رسند سروهايي كه تا كنون سكوت را آموخته بودند و فكر مي كردند روزي آنها بر طبل آزادي خواهند زد ولي اينگونه نبود اينبار نسفان بر طبل آزادي و حقوق حداقلي خودمي كوبند ديگر از بين بردن اين باغ گل كارساز نيست چرا كه اين باغ گل تمام سرزمين تاريكي را فرا گرفته و ديگر سپيده نزديك است و كودك گستاخ بايد از شب خداحافظي كند و دل به روز ببندد.

و ما به اميد آنروز بيداريم  روزي را انتظار مي كشيم كه در ميهنمان گل آزادي شكوفا شود ، حتي اگر در آن روز  ديگر من نباشم .

|+| نوشته شده توسط بابک فروتن در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا